تبلیغات
عقل سرخ - خودزنی فرهنگی!
عقل سرخ
آیین چراغ خاموشی نیست!

خودزنی فرهنگی!
ارسال در تاریخ چهارشنبه 20 فروردین 1393 توسط احمد الله یاری



خودزنی فرهنگی!


پست زیر از یادداشت های قدیمی من در وبلاگ «جهان هولوگرافیک» است، ولی به خاطر تناسب فرهنگی و تکرار ملالت بار محتوای آن در جامعه فعلی، خواندنش خالی از لطف نیست و حالا با کمی تغییر در متن، دوباره به بازنشر آن پرداخته ام!

...............................................................................................


آونگ ساعت دیواری، آوار تاریخ را به چپ و راست می‌زند تا راهی از میان آوار گذشته به آینده باز کند و من در چاهی از خاطرات سیاه به دنبال روزنه امیدی می‌گردم همچون شب‌پره‌های مجنون به دنبال کورسویی از نور، خود را فریب می‌دهم. 

امروز سقراط‌ را دیدم که کارتن خواب شده بود با چهره‌ای ژولیده روی کارتن کثیفی، از سرما به خود پیچیده بود... دیگر به جام شوکران نیازی نبود جان سقراط پر بود از آوارگی‌های بی‌هدف و حالا سرمای آتن زمانمان، جان او را خشک کرده بود دیگر نه خبری از افلاطون بود و نه خبری از ارسطو... سقراط به تنهایی جان داده بود...! سقراط علاوه بر این که از همه اهالی آتن نادان‌تر بود از همه بدبخت‌تر هم بود!

افلاطون دیگر حرفی از مُثل نمی‌زد در وجود «ارباب انواع» شک کرده و راه «جمهوری» را یک طرفه می‌دید. ارسطو مفلوک و بدبخت شده بود «ارغنون» را در ازای مقداری «قند و نون» فروخته بود.

فارابی دیگر به دنبال «مدینه فاضله» نبود و «تحصیل سعادت» را امری ناممکن می‌دانست. ابن سینا بدست سلطانی ظالم‌تر از غزنویان گرفتار شده بود و حالا با خواجه نصیر در یک بند زندانی بودند. ادامه مطلب

 

 

............................


در ذهنم محاکمه‌ای خیالی را به تصویر می‌کشم پیرمردی با سبیل‌های بزرگ، قدی کوتاه، لاغر اندام و صورتی استخوانی، گویا مرده‌ای دوباره جان گرفته، این پیرمرد نقش قاضی را بازی می‌کند اما متهمین ...؟! همه نویسندگان و فلاسفه و هنرمندان در صف متهمین ایستاده‌‌اند.

داستایوفسکی پیش روی همه متهمین ایستاده و با صدای بلندی تملق می‌گوید از قاضی و عدالتش ستایش می‌کند و در چاپلوسی تلاش زیادی می‌کند جرم او ترویج منکرات و اشاعه فحشا و...  است قاضی او را محکوم به فیلتر ابدی می‌کند یکدفعه رنگ از چهره داستایوفسکی می‌پرد و با عصبانیت و با فحش‌های رکیکی به قاضی حمله می‌کند و بعد شروع به لرزیدن می‌کند دهانش کف می‌کند و به روی زمین می‌افتد مامورین پاهای او را می‌گیرند و همانطور روی زمین می‌کشند و از دادگاه خارجش می‌کنند... پشت سر داستایوفسکی «ایوان کارامازوف» حرکت می‌کند و زیر لب زمزمه می‌کند: «اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است».

دانته جلو می‌آید متهم بعدی اوست جرم او سنگین‌تر از داستایوفسکی است اتهامات دانته، سیاه‌نمایی و تشویش اذهان عمومی، ارتباط با بیگانگان و جاسوسی، شرکت در پارتی‌های مختلط و... بود اسناد و شواهد این اتهامات به ترتیب در جلد اول، دوم و سوم کمدی الهی موجود است! دانته همه اتهامات را قبول کرد حتی حاضر شد به جای دیگر متهمین اعتراف کند و جرم آن‌ها را به گردن بگیرد تا شاید دل قاضی را به رحم آورد و در مجازاتش تخفیفی بدهد اما قاضی مصمم و جدی بود دانته به سه بار فیلتر ابدی و ششصد صفحه سانسور سلیقه‌ای محکوم شد...

حالا نویت آلبر کامو رسیده با پالتویی بلند و خاکستری رنگ، جلو می‌آید پُک عمیقی به سیگارش می‌زند و به آرامی سرش را بلند می‌کند به چشم‌های قاضی زل می‌زند و با خونسردی می‌گوید: برای من هیچ تفاوت نمی‌کند که در این دادگاه محکوم بشوم یا تبرئه، نتیجه هر چه باشد برای من مهم نیست...! قاضی با اشاره چشم چند مامور را سراغ کامو فرستاد آن‌ها دستان کامو را گرفتند و به سرعت از دادگاه خارجش کردند...

از میان متهمین «اگزوپری» راهش را باز می‌کند و جلو می‌آید سر و صورتش غرق در خون است لباس‌هایش سوخته و پاره شده‌اند در دستانش جعبه سیاه هواپیماست با تعجب می‌گوید جرم من چیست؟ هواپیمای من سقوط کرده و من به کمک احتیاج دارم اینجا چه خبر است؟!

 قاضی اتهام «اگزوپری» را ارتباط با جاسوسان بیگانه و نفوذی‌هایی خطرناک از کهکشان‌های دوردست اعلام می‌کند بیگانه‌ای بنام «شازده کوچولو» به شکل مشکوکی  توسط او به جاسوسی پرداخته بود! بنابراین به فیلتر ابدی و محرومیت مادام‌العمر از کاغذهای دولتی و غیر دولتی... محکوم می‌شود.

کامو به همراه دو نگهبان که زیر دست‌هایش را گرفته‌اند دوباره وارد دادگاه می‌شود سر و صورتش غرق در خون است زیر چشمش ورم کرده، کامو نمی‌تواند سر پا بایستد. با همان حالت خطاب به قاضی می‌گوید: اعتراف می‌کنم به بشریت بدبین بوده‌ام اما حالا معتقدم زندگی شرافتمندانه ممکن است! شما صبح را در حالی به شب خواهید رساند بدون این که کوچکترین غباری بر دامن شرافت شما بنشیند همانطور که «سیزیف» توانست «سنگٍ گٍرد» خود را در قلّه گنبدی شکلی مستقر کند و به مجازاتش خاتمه دهد. کامو با پوزخند تلخی ادامه می‌دهد: آدمی نیز از پَس تعهدات شرافتمندانه خود برآمده‌است....!

قاضی با عصبانیت دوباره دستور می‌دهد کامو را از دادگاه خارج کنند.

متهم بعدی کافکا است کافکا با عصبانیت جلو می‌آید فریاد می‌زند جرم من چیست؟ چرا چیزی درباره اتهام من نمی‌گویید سا‌ل‌هاست که مرا در خانه‌ام محبوس کرده‌اند بی‌آنکه چیزی درباره جرم من بگویند. قاضی با بی‌تفاوتی از کافکا می‌خواهد از خودش دفاع کند اما چیزی درباره اتهام او نمی‌گوید کافکا برافروخته‌تر می‌شود ولی فایده‌ای ندارد او در این محاکمه از قبل محکوم شده بود.

دوباره مامورین کامو را داخل دادگاه می‌آورند زیر بغل‌هایش را گرفته‌اند پاهای کامو روی زمین کشیده می‌شود و سرش پایین افتاده است کامو حرکتی نمی‌کند. قاضی با لبخندی از سر نشاط و اقتدار می‌گوید: شرافت زاییده ذهن‌های ضعیف و بیمارگونه آدم‌های حقیر مثل توست!! ... پیکر بی‌جان کامو برای همیشه از دادگاه خارج می‌شود.  

 

 

....................................

 

 

مدتی است کابوس‌های شبانه‌ام زیاد شده... در کابوس‌های شبانه‌ام مسیح را می‌بینم که به گریه کودکان بیمار می‌خندد... کودکانی را می‌بینم که محبت گدایی می‌کنند.

در کابوس‌هایم می‌بینم مردم از منجی‌هایشان فرار می‌کنند و منجی‌ها مردم را غارت می‌کنند. مظلوم از ظلم ظالم خشنود است و ظالم در ظلمش قصد قربت می‌کند.

 در کابوس‌هایم خدایان بردگی می‌کنند و برده‌ها خدایی! چنگیز از صلح سخن می‌گفت و آن را می‌ستود، شیطان را می‌بینم که عصای موسی را بدست گرفته و چوپانی می‌کند، گرگ‌های سیاهی را می‌بینم به جای سگ گله که از اعتماد بره‌ها شکمی از هوس را پر می‌کنند!

شهر پر از جمعیت است خیابان‌ها پر از آدم‌هایی است که در سکوت حرکت می‌کنند اگر کلامی میان آن‌ها رد و بدل می‌شود پژواکی است از انعکاس صداهای خودشان در کلام یکدیگر بدون ‌آن که چیزی از سخن یکدیگر را بفهمند. در جوامعی که ریا و تملق تنها راه ارتباطی است و از طرف دیگر؛ در ارتباط سالم و صادقانه هم هزینه‌های زیادی است شاید زندگی در سکوت آخرین راه حل باشد اما در این نوع زندگی‌ها جای خیلی چیزها خالی است  «زندگی در سکوت مثل زندگی نهنگ‌هاست دژهای عظیمی از گوشت که دور از یکدیگر شنا می‌کنند. یا مثل زندگی عنکبوت‌ها که هر کدام جدا از دیگری، روی تاری که فکر می‌کند همه دنیاست، تنها می‌نشیند.» شاید به خاطر همین توهمات است که نهنگ‌ها دسته جمعی و با هم دست به خودکشی می‌زنند و یکدفعه به گٍل می‌نشینند و آهسته و به تدریج جان می‌دهند چون هر کدامشان فکر می‌کنند راهی که می‌روند تنها راه ممکن است همه با هم بودند اما از هم بی‌خبر! وسط تارهای عنکبوتی توهماتشان نشسته بودند و خیال می‌کردند که راه صحیح را انتخاب کرده‌اند.
....................................................................................




طبقه بندی: دلنوشته ها، 
برچسب ها: خود زنی فرهنگی، فلسفه، ارسطو، مدینه فاضله، سانسور، ادبیات،
قالب وبلاگ مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ